تبليغاتX
من و همسرم

من و همسرم

تازه ازدواج کردم میخوام وقایعی رو که برام پیش میاد بنویسم

سلام.

الان دانشگاهم وقت ندارم زیاد تایپ کنم.پس فقط سر فصلای حرفای زیادیو که دارم میذارم تا به طور کلی در جریان امورات باشید تا بعد بیام مفصل توضیح بدم

۱.جواب ام آر آی رو گرفتم مشکلی نداشت.

۲.رفتیم به اون عروسی کذایی.

۳.با هم رفتیم خونه ی مامان من و من یه هفته اونجا موندم و کادوی ازدواج داداش بزرگ و بازدید از خونه داد اش کوچیکو دادیم.

۴.بعد یه هفته محمد اومد دنبالم و منم به زور مامان و بابامو آوردم خونه مون.

۵.یه سفر کوتاه به نوشهر کردیم.(با مامان و بابا و محمد)

۶.مغازه پیدا کردیم.(الحمدلله) که خیلی هم خوشگله و شیکه.

۷.مشغول راه اندازی مغازه ایم.

۸.مامان و بابام با هواپیما برگشتن.

۹.پام هنوزم درد میکنه.

خدایا چشم امیدم فقط به تو..................

 

+ نوشته شده در  89/05/02ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط نازنین  | 

سلام.اين چند روز سرم خيلي شلوغ بود اما احوالاتي كه بر ما گذشت:

اون شب كه گفتم رفتيم خونه مادر شوهر!بنده خدا روزه بود وتيريپ صميميتش گل كرده بود و شام درست نكرد.آش از قبل داشت! گوشتم از شام ديشبشون مونده بود! فقط يه برنج واسه ما گذاشت من كه زياد غذا خور نيستم برامم مهم نبود اما حالا كه نسبت به كاراش حساس شدم يه جوري شدم زيادم نمونديم هنوز سالوادور تموم نشده من پا شدم لباس پوشيدم كه يعني ديگه بريم!اما خداييش واسه پام تقريبا هر روز زنگ ميزنه كه ببينه جواب ام آر آي روگرفتم يا نه!

۱۱ تير هم تولد همسري بود.با اين كه اين يه ماهه حسابي با هم دعوا كرديم اما من چون خيلي دوشش دالم سوپرايزش كردم حسابي.دهم صبح گفتم يكي از دوستاي دانشگام ميخاد بره خريد به من گفته بيا(البته در واقع بر عكس.من به اون گفته بودم باهام بياد)  پاشدم رفتم طالقاني.دنبال كروات بودم واسه همسر جون آخه خيلي وقته ميگه كروات تموم نقره اي دوست دارم.كلي گشتم براش پيداكردم قيمتشم شد ۱۷ هزار تومن.من دوست داشتم ست كاملشو پيدا كنم(با دستمال جيب و دكمه سر آستين و گيره) اما تموم نقره اي ساده نبود واسه همين يه گيره كروات جدا هم واسه اش خريدم. گيره اش هم شد ۷ هزار تومن .وقتي هم برگشتم از شيريني فروشي يه كيك تمام شولتي!(صورتي) خوشگل كه روشم يه پاپيون گنده داشت با يه شمع ۲ يه شمع ۵(فكر نكنين همسر جونم ۵۲ سالشه ها ۲۵ سالش شد تازه گل من) گرفتم و رفتم به سمت خونه در حالي كه همه اش خدا خدا ميكردم خونه نباشه كه بچه پر رو خونه بود! در پايينو زدم كه پشت آيفون گفت چه زود برگشتي(راست ميگفت طفلي من خريدام با دوستام يه ۲-۳ ساعتي كم كم طول ميكشه) !!!! خلاصه وقتي در واحدمونو باز كرد از ديدن جعبه گنده ي كيك كه پشت سرم قايمش كرده بود ولي به علت نحيف بودن اين هيكل رنجور(آره جون خودم!!) نصفش بيرون زده بود گل از گلش شكفت و كمي تا حدودي نيمه ابري سوپرايز شد!از كراوات هم خيلي خوشش اومد.جالبه كه همون موقع گفت چه حيف حالا حالا حالا ها كه عروسي دعوت نيستيم ولي دقيقا آخر اين هفته عروسي دعوتمون كردن!!(كه اگه نخايم بريم خونه مامانم اينا شهرستان ميريم).خلاصه خيلي تو روحيه مون اين تولد كوچمولو اثر داشت محمدم خيلي خوشحال شد.حالا اگه بشه عكساشو ميذارم.

همون شب كذايي من ساعت ۱۲ وقت ام آر اي داشتم.تازه توي برگه ي رسپشنشم نوشته بود هر گونه آرايش چشم و صورت موجب اختلال در روند آزمايش شما خواهد شد.منو ميگي ميخاستم از غصه دق كنم آخه من هميشه آرايش دارم.خلاصه اون شب با كلي آه حسرت و اشك غم فقط يه كرم به صورتم زدم و يه كم ريملو و مداد مشكي توي چشم(همسر ميگفت بدون آرايش خيلي خوشگل ميشي منم دلم ميخاست بزنم زير گريه!!)و هلك و تلك راه افتاديم به سمت مركز ام آر اي.چقدر شلوغ بود و چقدرم صندلياش ناراحت بودن! خلاصه نزديكاي نوبت ما از تو ندا آمد كه دستگاه خرابه آي بيماراي محترم يه نيم الي يك ساعت ديگه با اون اعضاي دردناك بدنتون همون جا بشينيد تا بهتون خبر بديم درست ميشه يا نه!(حالا ساعت چند باشه خوبه؟؟ حدوداي ۱۲:۳۰ بامداد!!) پاي بدبخت منم كه انگار بوي ام آر آي بهش خورده بود بدتر تير ميكشيد! خلاصه من كه همه اش ميخنديدم اما محمد كمكم داشت عصباني ميشد.زنگ زدن تكنسينشو بياد كه يه نيم ساعت بعد با قيافه ي خواب آلود و اخمو پيداش شد و نصف دستگاه رو كشيد بيرون و شروع كرد به  دستكاري كردن.يه يك ربعي به همين منوال گذشت كه بازم از داخل ندا اومد كه دستگاه درست شده(دروغ ميگفتن مثه چي!!!) ولي فقط همينايي كه تا ۱.۵ -۲ نوبتشون بوده رو ميپذيريم(آخه شبانه روزيه) بقيه رو يه روز ديگه وقت ميديم.منم چون وقتم ۱۲ بود ناگزير پذيرش كردن و رفتيم تو.اون لباس خنده دار صورتي فري سايز رو پوشيدم(محمدم كلي بهم خنديد نامرد تازه ازم عكسم گرفت)و رفتم زير دستگاه.خيلي آسون بود و لي خيلي صدا داشت.كلا ۱۰ دقيقه هم طول نكشيد .اومديم بيرون و لباسامو عوض كريمو و از داخل هنوز اين ندا رو ميشنيديم كه دستگاه خرابه بابا.پذيرش نكنيد.كيفيتش پايينه و .....(حالا خدا كنه اون قدرها كيفيتش بد نبوده باشه چون حوصله ندارم اين پروسه دوباره طول بكشه!).وقتي هم به خونه رسيديم حدود ۳ نصفه شب بود!!راستي يادم رفت بگم همه هم آرايش كرده بودن.با اون برگه نوبت خالي بندشون!!!!

اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.چقدر حرف زدم

امروز غروبم جواب ام آر ايم مياد.بگيرمو ببرم نشون دكترم بدم.

اين چند وقتم روي هر مغازه اي دست گذاشتيم واسه اجاره جور نشده(حتما حكمتي توشه)

بقيه اوضاع به همون منوال قديمه!پروپوزالمم رفته واسه تصويب تا ببينيم كه كي وقت دفاع ميدن!شايد بيافته شهريور ماه!!!!!!!!!(بس كه من لفتش دادم .البته تقصير من نبود همه اش دنبال جور كردن محل انجام كارش بودم)

همين ديگه...

راستي:خدايا مثله هميشه اميدم فقط و فقط به تو!!!

 

+ نوشته شده در  89/04/13ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط نازنین  | 

اتفاق خاصی نیافتاده فقط مادر محمد زنگ زد و منو برای مغازه زدن ترسوند که حقم داره البته وپام و استخوان پشت باسنم بیش از پیش درد میکنه و منتظرم زودتر وقت ام آر ای برسه و جوابش بیاد تا بفهمم دلیل اصلی این درد لعنتی چیه و پایان نامه امم پا در هواست اگرچه فرم پروپوزالم تکمیل شده و دادم به استاد تا بخونه و محمد هنوزم بیکاره ....

اما تصمیم گرفتم که کم نیارم نا سلامتی مهندس این مملکتم!فکرهای بزرگ تو سرم دارم و امیدوارم و از همه مهمتر توکلم به خداست.فقط یه چیزی قلبمو آزار میده اگه مجبور شم مدت طولانی واسه انجام کار پایان نامه ام برم گرگان چه بلایی سر زندگی مشترکم میاد؟ محمد که میگه واسه درست از هیچ کاری دریغ نکن اما دلتگی و ترس رو چه کنم؟

نزدیک یه ماه پدر و مادرمو ندیدم.دلم تنگ شده اما درست نیست تو این شرایط پر استرس محمد و تنها بذارم.

احساس میکنم تصورم از زندگی مشترک با تصوری که اکثر آدما دارن فرق میکنه.اصلا دیگه نمیفهمم زنگی مشترک واقعا یعنی چی؟یعنی همگام بودن و همراه بودن با هم برای رسیدن به موفقیت؟ یعنی سعی در داشتن بهترین چیزها(نه روابط) نسبت به دیگران؟ یعنی حفظ خصوصیات فردی یا اضمحلالشون در شخصیت طرف مقابل؟ یعنی تعادل؟ یا افراط؟ یا تفریط؟یعنی رضایت؟ یا سعادت؟

راستی مسئول ژنتیک گروهمون تو دانشگاه که استاد راهنمام به شدت اصرار داشت که تمام مراحل کاری که میخام انجام بدم رو بلده امروز صراحتا به من گفت هیچیشو بلد نیست !!یادم باشه اینو فردا با قیافه ی حق  به جانبی به استادم بگم تا تلافی اون نگاه عاقل اندر سفیهی که موقع گفتن این جمله ی:ب...ل..........هه........ معلومه که بلده!!!! در پاسخ به سوال من :یعنی استاد مراحل کارو بلده؟؟ رو کرد رو داده باشم.

راستی جمعه دوستای محمد اومدن خونه مون.یعنی من خودم گفتم دعوتشون کنه آخه تا حالا چندین بار دوستای من اومدن .محمدم جمعه حوصله اش خیلی سر رفته بود.زرشک پلو با مرغ درست کردم و سالاد و ماست و ژله ی دو طبقه.جاتون خالی خوشمزه شده بود.حیف که هر دوشون مجردن و گرنه باهاشون روابط خانوادگی می انداختیم.دوستای منم مجردن!آخه انگار ما خیلی زود ازدواج کردیم! وقتی هم محمد برده بود تا یه جایی برسونشون کلی از خونه مون و دکوراسیونش تعریف کرده بودن!

امشب شاید بریم خونه مامان محمد آخه تو اون تعلیلات به خاطر نزول اجلال جاری منفوره! و پا درد واقعی اینجانب نتونستیم بریم.حقا که مادرشوهر هرگز برای عروس مثل مادر نمیشه!یا شایدم محبتاش به دل آدم نمیچسبه!

خدایا توکلم فقط به توست...میدونی که چقدر امیدوارم!

+ نوشته شده در  89/04/07ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط نازنین  | 

سلام خوبین؟خوبم!الحمدلله.

اگه از احوالات ما بپرسین همین الان تو خونه مون همسری داره پرایدو قولنامه میکنه منم نشستم دارم با لپ تاپ این چرت و پرتها رو تایپ میکنم!

واسه استخوان باسنم رفتم دکتر برام MRIنوشته تو این بی پولی 52 پول دواهام شد و 12 تومنم ویزیت!اینا همه به کنار دکتر گفت ممکنه دیسک کمر باشه.منم با چشمهای از حدقه در اومده گفتم تو این سن! و دکتر گفت 20-40 سال اوج شیوعشه.البته ممکنه التهاب زانو باشه که اون مسئله ای نیست.خلاصه توکل به خدا ان شا الله که مشکلی نباشه(همین الان خریدارا رفتن ان شا الله که از ماشین خییر ببینن واسه ما که ماشین خوبی بود ان شالله ما هم از پولش خیر ببینیم و بتونیم چرخ زندگیمونو باش بچرخونیم.)

راستی میلاد حضرت علی پیشاپیش به همه تون مبارک باشه.روز پدر رو به همه ی پدرای فداکار نه اونایی که از پدر بودن فقط اسمشو بردن تبریک میگم.بچه ها واسه همسراتون چی میخرین؟من که شیپیش تو جیبم ملق میزنه.پدرمم که شهرستانه پدر محمدم که تقریبا 4 سالی میشه فوت کرده(خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه).

واسه این که برم خونه مامان جون دو دلم!احتمالا این هفته نریم چون جاریم اونجاست منم زیاد ازش خوشم نمیاد تازگی یه رفتاریم از مادر شوهره دیدم که دلمو شیکونده!خلاصه احتمالا پا دردمو بهونه کنم و نرم.

بچه ها از این که بالاخره قراره یه حرکتی تو زندگیمون بکنیم خوشحالم.

خدایا توکلم فقط به توست

+ نوشته شده در  89/04/03ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط نازنین  | 

سلام.

نميدونم بگم خوشحالم يا ناراحت؟؟

گفته بودم(همين الان همسر يه زنگ زد به موبايلم يه خبر خوشحال كننده داد.البته نميدونم بايد خوشحال بشم يا نه!!) قرار بود يه سرمايه گذاري مشترك با مامان اينا بكنيم.ماليددددددددددددددد.

نميدونم از دستشون ناراحت باشم يا نه.اما اگه بخام ناراحت باشم فكرم مشغول ميشه و نميتونم دنبال راه چاره باشم! يه فكرايي كرديم.به معناي واقعي فهميدم كه فقط بايد از خدا كمك بخاي وبس!كار جديدي هم كه شوهر جان پيدا كرده حقوقش خيلي كمه ساعت كاريشم زياد.بايد دنبال يه كار جانبي هم باشيم كه جاي اون سرمايه گذاري كذايي بي حاصلو بگيره! تو فكر مغازه زدنيم.نميدونم مغازه لوازم آرايشي بهداشتي چطور باشه  يا شايد بريم تو كار تجارت خانوادگي ما يعني كفش! حالا فعلا محمد چند روزي مرخصي گرفته تا يه فكر اساسي بكنيم.

خدايا خدايا خدايا كمكمون كن

خدايا ميدوني كه من چقدر اميدوارم.ميدونم اين بار همه چي به نتيجه ميرسه.

راستي خبر خوشحال كننده همسر در مورد رهن و كرايه يه مغازه بود كه قيمتش مناسبه.

خدايا چشم اميدم تو اين روزاي سخت فقط به توست. 

+ نوشته شده در  89/03/23ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط نازنین  | 

سلا م سلام.......

خوشحالم.با این که استخوان ب.ا.س.ن.م به دلایل نامعلوم مدتهاست خیلی درد میکنه و پایان  نامه ام هنوز پا در هواست (اگرچه امروز اقدامات مثبتی براش انجام دادم و منتظر جوابم)و محمد هنوزم بیکاره(اگرچه یه پیشنهاد کار بهش داده شده و خودمونم یه فکرایی کردیم)و پولامونم در حال اتمامه و هزار تا خرج با حساب و بی حساب جلوی رومونه ولی............. خوشحالم.

دیروز با محد رفتم بیرون و چون دارم رانندگیمو قوی میکنم تو یه جای شلوغ منم رانندگی کردم بددددد نبود اما نسبت به قبل که میترسیدم پشت رل بشینم خیلی بهترهههههههههه..من سال ۸۳ گواهی نامه گرفتم  ولی به جز اخیرا زیاد رانندگی نمیکردم.بیشتر میترسیدم.

یه کم نگران هزینه پایان نامه امم آخه کل پولی که باهزار بدبختی براش کنار گذاشته بودم پرید...... اما..خدا بزرگه

دیگه نمیترسم از هیچ چیز.راست گفتن که از هر چیزی که میترسی بپر وسطش.اگه از مشکلات میترسی با تمام قوا سعی کن حلش کنی.اگه از رانندگی میترسی توی شلوغ ترین جا بشین پشت رل(البته احتیاط یادت نره).فرار نکن همین.....

راستی:خدایا چشم امیدم فقط به توست

+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط نازنین  | 

سلام.

روابطمون بهتر شده!کی؟من و همسری رو میگم.البته حالا که به اتفاقات این چند روز و جریان مثلا قهرمون فکر میکنم میبینم خیلیشم تقصیر من بود.اما.......اونم بی تقصیر نبود.فشار اقتصادی که این یک سال بعد از ازدواج روم بوده با توجه به اینکه من همیشه تو ناز و نعمت بودم و هیچی کم و کسر نداشتم اعصابمو حسابی خرد کرده بود.

محمد فردا قراره بیاد دنبالم.نمیدونم چه اتفاقاتی می افته.هنوز کار پیدا نکرده اما من اینجا با مامان اینا واسه یه سرمایه گذاری کوچولو صحبت کردم آخه تعریف از خود نباش اما خانواده ی من وضع مالی نسبتا خوبی دارنو ما اگه بتونیم این سرمایه گذاری رو بکنیم با سودش خیالم یه کم راحت تر مبشه.راستش دیگه زیاد نگران شغل محمد نیستم نه این که نگران نباشم اما میبینم بیشتر از دست خودم عصبانیم رفتار من تو خونه مادر شوهرم درست نبود(البته رفتار محمد و اونا هم درست نبود) و رفتارم این چند روزی هم که اینجا بودیم با محمد درست نبود.مامان و بابام شاهد دعواهای فجیع ما پشت تلفن بودن و یه جورایی نظرشون دوباره برگشت(آخه از اولم واسه ازدواج ما راضی نبودن اما تازگیا راضی شده بودن و حتی میتونم بگم به محمد افتخارم میکردن اما....).اما محمدم در حق من خیلی ناسپاسی کرده کلا رفتارش همیشه یه جوری طلبکارانه و حق به جانبانه است من به خاطر اون از خیلی چیزا گذشتم اما میبینم انگار براش اهمیتی نداره.

فردا که بیاد باهاش حرف میزنم....باید برای یک بار همه ی مسایلو حل و فصل کنیم.

راستی امروز میلاد حضرت فاطمه و روز زن بود.این روز خجسته رو به همتون تبریک میگم.

یه کم از خودم چندشم میشه آخه از دلخوری که بین من و مادر شوهرم پیش اومده بود نتونستم چشم پوشی کنم و زنگ نزدم روز مادر رو بهش تبریک بگم.همه اش دودل بودم اما آخرش نزدم آخه دلم نمیخاد فکر کنه دارم معذرت خواهی میکنم چون اصلا قصد معذرت خواهی ندارم تازه اونم یه کار زشتی کرده که منم ناراحتم.اما محمد زنگ زد و به مامان من تبریک گفت

نمیدونم زندگیمون چه جوری میشه.هیچ وقت فکر نمیکردم مسایل مالی بتونه زندگیمو تحت الشعاع قرار بده. 

بچه هایی که متاهلین میشه خواهش کنم بیایید و به طور خصوصی برام نظر بذارین که با ماهی حدودا چقدر پول دارین زندگی میکنین آخه یه وقتایی شک میکنم نکنه من خیلی ولخرجم.تو رو خدا عددهای واقعی بگین چون برام مهمه مرسی

راستی:خدایا چشم امیدم فقط به توست


بعدا نوشت:رفتم یه دو ساعتی وب گردی کردم واسه بعضیام نظر گذاشتم.با وب سایت بهضیا خندیدم با ماله بهضیا اشک تو چشام جمع شد و با بعضیام به فکر فرو رفتم.بعدش از پله های اتاق خوابم تو خونهی پدریم پایین رفتم رفتم تو آشپزخونه و با این که معمولا بعد از مسواک زدن چیزی نمیخورم دو تیکه ویفر موزی خوردم و با خودم فکر کردم چرا این قدر دست و پامو تو زندگی گم کردم؟؟؟ من که هنوز نمردم!!

من زنده ام ............من زنده ام........... من زنده ام................


+ نوشته شده در  89/03/14ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط نازنین  | 

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم

اما از روابمون هنوز نه!

خدایا دست به دامان توام.هرچه خیر است را از تو میطلبم.آمین یا رب العالمین

خدایا به حق میلاد گل محمد فاطمه زهرا (سلام الله علیه) زندگی مشترک من و محمد رو در مسیر بهتری از هر لحاظ قرار بده.آمین یا رب العالمین

خدایا چشم امیدم فقط به توست نه به کس دیگه.........

 

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط نازنین  | 

سلام.خوبید؟؟؟ من خوب نیستم.در واقع خیلی بدم.حالم بده و زندگیم بد اندر بد.محمد بیکار شده..........مشکلات شخصیمون صد چندان شده.

جمعه یه دعوای حسابی کردیم حالا هم من شهرستانم.مثلا قهریم اما روزی ۲ ساعت با تلفن حرف میزنیم.این با تلفن حرف زدنا حالمو بدتر میکنه.... دلم واسه خونه زندگیم تنگ شده(همه اش ۳ روزه خونه مامانمم) اما............دلم برای محمدم تنگ شده اما.......

تمام کارهای پایان نامه امم نصفه نیمه ول کردم اومدم.

بچه ها خیلی خسته ام.دیگه از جر و بحث حالم بهم میخوره...... چرا بعضیا چیزا رو نمیشه درست کرد؟؟؟ چرا تو این یک سال محمد همیشه با کارش مشکل داشته...(نه این که تقصیر اون باشه)

خدایا..........صدامو نمیشنوی؟؟

دوستش دارم اما........

گریه کنم یا نکنم

حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو

دل بکنم یا نکنم

تو بال بسته ی منی

من ترس پرواز توام

برای رهای  از قفس

بگو بگو من چه کنم........

+ نوشته شده در  89/03/11ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط نازنین  | 

سلام.چطورین؟خوبین؟ خوش میگذره؟؟

راستش حرف خاصی واسه گفتن ندارم نه این که حرف نداشته باشم از بس حرف زیاد دارم نمیدونم از کجا شروع کنم.حالا یه خلاصه ای از احوالاتمونو میگم.اول این که اوایل این هفته رفتم شهرستان پیش مامان اینا که اتفاق قابل ذکری نیافتاد چز این که وسایل داداشامو دیدم که ان شا الله مبارکشون باشه و این که مامان یه روتختی برام گرفت رنگ زرشکی ۱۲۰ هزار تومن که خوشگله.

دیگه این که فردا سالگرد فوت پدر همسریه و یه مراسم کوچولو تو خونه ی مامانش برقراره که ما هم میخوایم میوه و شیرینیشو بدیم.این جهارمین سال فوتش میشه و از قرار معلوم برادر همسری و زنش دوباره با مامان جون اینا قهر کردن و نمیان و به قول مامان جون معلوم نیست سر چی!!(البته بعید میدونم) اما میدونم که معمولا تقصیر مامان جون اینا نیست مگه خواهر شوهرم چیزی به خانمش گفته باشه خلاصه خدا داند.پارسالم با خواهر شوهرم اینا قهر بودن و نیومدن.جشن کوچیک اول ازدواجمون قبل عروسی اصلی ما هم با خواهر شوهرم اینا قهر بودن و خونه ما نیومدن.خلاصه یه جورایی از جاهایی که همه جمعن یا باید چیزی بدن فرار میکنن!!

احتمالا آخر هفته بعد تولد حضرت زهرا عروسی اون یکی داداشم باشه ان شا الله

محمد بازم با محل کارش مشکل پیدا کرده و ما بازم پا در هوا موندیم و نمیدونیم چی کار کنیم اما این بار به فکر یه چاره اساسی هستیم!خدایا کمکمون کن..........

فکرم مشغوله اما خوشحالم.احساس میکنم پنجره های جدیدی به روم باز شده احساس میکنم زندگی مشترکمون تو فاز جدیدی قرار گرفته.فقط باید سعی کنیم بهترین تصمیمو بگیرم و بعدشم به خدا توکل کنیم.

راستی:خدایا چشم امیدم فقط به تو نه به هیچ کس دیگه

 

+ نوشته شده در  89/03/05ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط نازنین  |