سلام.
روابطمون بهتر شده!کی؟من و همسری رو میگم.البته حالا که به اتفاقات این چند روز و جریان مثلا قهرمون فکر میکنم میبینم خیلیشم تقصیر من بود.اما.......اونم بی تقصیر نبود.فشار اقتصادی که این یک سال بعد از ازدواج روم بوده با توجه به اینکه من همیشه تو ناز و نعمت بودم و هیچی کم و کسر نداشتم اعصابمو حسابی خرد کرده بود.
محمد فردا قراره بیاد دنبالم.نمیدونم چه اتفاقاتی می افته.هنوز کار پیدا نکرده اما من اینجا با مامان اینا واسه یه سرمایه گذاری کوچولو صحبت کردم آخه تعریف از خود نباش اما خانواده ی من وضع مالی نسبتا خوبی دارنو ما اگه بتونیم این سرمایه گذاری رو بکنیم با سودش خیالم یه کم راحت تر مبشه.راستش دیگه زیاد نگران شغل محمد نیستم نه این که نگران نباشم اما میبینم بیشتر از دست خودم عصبانیم رفتار من تو خونه مادر شوهرم درست نبود(البته رفتار محمد و اونا هم درست نبود) و رفتارم این چند روزی هم که اینجا بودیم با محمد درست نبود.مامان و بابام شاهد دعواهای فجیع ما پشت تلفن بودن و یه جورایی نظرشون دوباره برگشت(آخه از اولم واسه ازدواج ما راضی نبودن اما تازگیا راضی شده بودن و حتی میتونم بگم به محمد افتخارم میکردن اما....).اما محمدم در حق من خیلی ناسپاسی کرده کلا رفتارش همیشه یه جوری طلبکارانه و حق به جانبانه است من به خاطر اون از خیلی چیزا گذشتم اما میبینم انگار براش اهمیتی نداره.
فردا که بیاد باهاش حرف میزنم....باید برای یک بار همه ی مسایلو حل و فصل کنیم.
راستی امروز میلاد حضرت فاطمه و روز زن بود.این روز خجسته رو به همتون تبریک میگم.
یه کم از خودم چندشم میشه آخه از دلخوری که بین من و مادر شوهرم پیش اومده بود نتونستم چشم پوشی کنم و زنگ نزدم روز مادر رو بهش تبریک بگم.همه اش دودل بودم اما آخرش نزدم آخه دلم نمیخاد فکر کنه دارم معذرت خواهی میکنم چون اصلا قصد معذرت خواهی ندارم تازه اونم یه کار زشتی کرده که منم ناراحتم.اما محمد زنگ زد و به مامان من تبریک گفت
نمیدونم زندگیمون چه جوری میشه.هیچ وقت فکر نمیکردم مسایل مالی بتونه زندگیمو تحت الشعاع قرار بده.
بچه هایی که متاهلین میشه خواهش کنم بیایید و به طور خصوصی برام نظر بذارین که با ماهی حدودا چقدر پول دارین زندگی میکنین آخه یه وقتایی شک میکنم نکنه من خیلی ولخرجم.تو رو خدا عددهای واقعی بگین چون برام مهمه مرسی
راستی:خدایا چشم امیدم فقط به توست
بعدا نوشت:رفتم یه دو ساعتی وب گردی کردم واسه بعضیام نظر گذاشتم.با وب سایت بهضیا خندیدم با ماله بهضیا اشک تو چشام جمع شد و با بعضیام به فکر فرو رفتم.بعدش از پله های اتاق خوابم تو خونهی پدریم پایین رفتم رفتم تو آشپزخونه و با این که معمولا بعد از مسواک زدن چیزی نمیخورم دو تیکه ویفر موزی خوردم و با خودم فکر کردم چرا این قدر دست و پامو تو زندگی گم کردم؟؟؟ من که هنوز نمردم!!
من زنده ام ............من زنده ام........... من زنده ام................